چرا علاقه داریم که زنده بمونیم؟

دیشب داشتم قسمت دوم مستند فوق‌العاده Blue Planet بی‌بی‌سی رو می‌دیدم که با آهنگسازی هانس زیمر بسیار تعریفی‌تر هم شده بود. بخش اعظمی از این قسمت خیلی زیر آب می‌گذره. هزاران متر پایین‌تر، جایی که نور هم نیست. در بخشی سراغ سنگ‌هایی می‌ره که گرمای داخل زمین رو مثل دودکش به داخل آب میارن (و حدس می‌زنه که حیات در زمین احتمالا نزدیک چنین جاهایی شکل گرفته) و در بخش شگفت‌انگیز دیگه‌ای به گودال مارینا، عمیق‌ترین جای زمین میره که ده هزار متر پایین‌تر از سطح آب، در اون فشار عجیب، باز هم موجوداتی زندگی می‌کنند و با بقایای موجوداتی که در نهایت به کف دریا می‌رسن تغذیه می‌کنند. این مستند اساسا آدم رو به این فکر وا میداره که این موجودات چطور میلیون‌ها (و خیلیاشون میلیاردها سال) اون پایین برای بقا جنگیدند و البته گاهی با جهش ژنتیکی نسخه بهبود یافته‌تری ساختند. بعد دیدن مستند هم که رفتم بخوابم و شبم رو با خوندن «تفکر سریع و کند» دانیل کانمن که این شب‌ها دارم می‌خونم تموم کنم، باز هم با این جمله مواجه شدم که ذهن ناخودآگاه ما صرفا برنامه‌ریزی شده برای حفظ بقا، و البته برای من که مدت‌هاست دارم سعی می‌کنم همه رفتارهامون رو با نگاه تکاملی یا روانشناسی فرگشتی تطبیق بدم، این سوال پیش اومد که چرا، اساسا چرا ده هزار متر زیر آب این همه تلاش برای بقا، و چرا همه رفتارهای ما انسان‌ها رو هم میشه با ربط دادن به «نیاز به بقا» تحلیل کرد. این تلاش به حفظ بقا چطور در DNA ما نوشته شده و از اون مهم‌تر، چرا؟

ماجرا خیلی جالب‌تر میشه اگر مثل من معتقد باشید که ما چیزی غیر از تجمع اتم‌ها نیستیم. با این نگاه، چطور می‌شه تفسیر کرد علت این موضوع رو که یکسری اتم، میلیاردها سال پیش تصمیم گرفتند که هدف داشته باشند، و هدف غایی‌شون هم بهبود به بهترین ورژن برای حفظ بقا باشه؟ آیا حالا که ما داریم ربات‌های متفکر با هوش مصنوعی رو به وجود میاریم (که می‌تونن بدون محدودیت‌های ما در کهکشان سفر کنند)، در واقع بدون اونکه بدونیم داریم شیوه‌ای دیگه‌ای از تکامل رو جلو می‌بریم و بالاخره اتم‌ها می‌تونند تکامل حیات رو در کالبدی غیر کربنی (که تا الان در غالب گیاها و جونورا بودند) ادامه بدن؟ حتی الان موقع نوشتن این پاراگراف به ذهنم رسید که آیا می‌تونیم کل این فرآیند رو به قانون دوم ترمودینامیک ربط بدیم؟ یعنی آیا هی ما داریم بیشتر تکامل پیدا می‌کنیم که در نهایت به افزایش آنتروپی گیتی کمک کنیم؟ در واقع از اونور نگاه کنید. آیا فیزیکه که ما رو وادار کرده به این مدل رفتار و تکامل؟

این شد که وقتی رسیدم خونه شروع کردم سرچ زدن در مورد اینکه ما (و همه موجودات) اساسا چرا داریم تلاش می‌کنیم برای بقا؟ احتمالا اگه جواب اینو بفهمیم، خیلی راحت‌تر میشه رفتارهایی که در جهت این تلاشند رو تحلیل و حتی ازشون استفاده بیزنسی کرد. امیدوارم تا قبل خواب امشب بتونم بخش قابل قبولی از دریافته‌هام رو بنویسم 🙂

فلسفه زندگی چیه؟

بیاید اول این رو روشن کنیم که تو این صحبتا اتفاقات نادری مثل خودکشی آدم‌ها (یا حتی بعضی حیوون‌ها) رو نادیده می‌گیریم. چون اولا نادره، دوما چون تو موقعیت‌های مختلف و به دلایل خیلی متنوعی اتفاق میفتن ربط دادنشون به سیر تکاملی طولانی می‌شه.

این رو هم اصلاح کنم که هرجایی که بالاتر گفتم «تلاش برای حفظ بقا»، منظور در واقع «تلاش برای حفظ بقا در جهت حفظ امکان تولید مثله». در واقع هدف همه موجودات داشتن بهترین تولید مثله (که طبعا شامل حفظ بقا هم می‌شه) اما گاهی ممکنه حفظ بقا فدای هدف اصلی یعنی حفظ تولید مثل بشه و والدین جون‌شون رو برای بچه، یا حتی گروه‌شون بدن (که در بقیه جونورا کمتره اما دیده می‌شه. مثلا زنبورهای کارگر در جهت حفظ ملکه می‌میرن، چون اگه نباشه نسل ادامه پیدا نمی‌کنه).

و البته طبعا هستند کسانی که کاملا بر این ویژگی ذاتی چیره میشن. در واقع یه جورایی میشه گفت افرادی در این جهان معاصر ما برنده‌اند که می‌تونن برای مدتی به این غریزه در خودشون چیره بشن (و مثلا سود زیادی که دیرتر می‌رسه رو به پول کمی که زود میرسه ترجیح بدن، یا عمرشون رو پای اختراع یک وسیله بذارن – که البته به‌نظرم این موارد هم کاملا با منطق تکاملی قابل تحلیلن) و از این ویژگی دیرین دیگران در جهت اهداف خودشون استفاده کنند و ازش پول و قدرت به دست بیارن.

پس خودکشی‌ها و آدم‌های خفن استثنایی رو بذاریم کنار و درباره تقریبا همه جانداران زمین شامل ۹۹٫۹۹۹ درصد آدم‌ها حرف بزنیم.

چرا همه دنبال تولید مثلن؟

اول نوشتم «چرا برای تولید مثل می‌جنگیم»، دیدم جنگ وقتی معنی میده که با بقیه درگیر بشیم، یا حداقل کاری انجام بدیم، که گاهی این‌طور نیست. اما همه‌ی زندگی موجودات در راستای حفظ تولید مثله (حتی اگه براش کاری نکنن). اگه در مورد این موضوع مشتاقید بیشتر بدونید این مدخل ویکی رو بخونید.

چرا میگم گاهی کاری در راستای این هدف انجام نمیدیم؟ چون اینکه یک موجود هدف، و امکان فعالیت در راستای هدف داشته باشه، نیاز به خودآگاهی و هوش داره. اینکه چی میشه میتونیم بگیم یه موجود خودآگاهی داره یا نه (یعنی اصلا می‌فهمه که یه موجود با اون مشخصات خاصه یا نه) رو کتاب «زندگی ۳٫۰» از مکس تگمارک خیلی خوب توضیح میده. خیلی خلاصه بگم کتاب درباره هوش مصنوعیه و در بخشی درباره این حرف می‌زنه که «کی می‌تونیم بگیم یه ماشین خودران آیا می‌فهمه یه ماشین خودرانه یا نه». اما بگذریم. این فرآیند تلاش در زندگی در راستای تولید مثل در واقع اشتباها در ذهن من تلاش بود. چون مثلا باکتری که تلاش نمی‌کنه. چون اصلا نمی‌تونه تلاش کنه. باکتری همینه که هست. یا مثلا یه گل خوشبو وقتی بویی تولید می‌کنه بله برای اینه که پشه بیاد بشینه دونه‌هاشو منتقل کنه اون‌طرف‌تر برای تولید مثل. اما تلاشی نمی‌کنه. این فرآیند باهاشه. حتی در مورد موجوداتی مثل گربه (که این روزا یکی‌شون سه تا بچه کپل مپل تو پارکینگ دفتر ما زاییده و الان یادم اومد) اینکه داره تلاش می‌کنه برای غذا گرفتن از ما و حفظ بچه‌هاش حدسم اینه که ساخته‌ی ذهن عاشق داستان ما آدم‌هاست و مطمئن نیستم به لحاظ علمی ثابت شده باشه که گربه خودآگاهی داره.

در اون مدخل ویکی که بالاتر گذاشتم بخشی درباره این حرف زده می‌شه که «فقط ژن‌هایی (و در واقع عاداتی) از والد(ین) به فرزند منتقل میشن، که منتقل بشن (طی فرآیند تولید مثل، با یادی از جواد خیابانی). ترکیب این موضوع همراه با در یاد داشتن این کانسپت که باکتری (به عنوان چیزی که حدس می‌زنیم نباید خودآگاهی داشته باشه) اساسا نمی‌تونه برای تولید مثل تلاش کنه، و خود به خود داره تکثیر میشه، این ذهنیت رو در آدم به وجود میاره که ما به این دلیل تولید مثل می‌کنیم، که تولید مثل می‌کنیم. نمی‌دونم منظورم چقدر رسید. ببینید در واقع وقتی اولین تولید مثل اتفاق افتاده، یکی از عادات اون موجود که به نسل بعد منتقل شده، همین تولید مثل بوده. پس مساله تا اینجا به اندازه زیادی حل می‌شه و می‌تونیم چند میلیارد سال رو فاکتور بگیریم و بریم سراغ اولین موجودی که تولید مثل داشته (و طبعا این عادت رو به نسل بعدش انتقال داده).

از کجا تولید مثل مهم شد؟

برای این سوال هم گویا جواب‌های زیادی هست. همونطور که می‌دونیم تولید مثل اوایل این شکلی نبوده و موجودای تک سلولی و باکتریا اکثرا انقدر رشد می‌کردند که دو تا می‌شدن (و هنوزم می‌شن). از یه جایی هم رابطه جنسی اومده (که منجر به ترکیب ژن‌ها و امکان ساخت ژن‌های مرغوب‌تر می‌شده که بقا و طبعا تولید مثل رو ممکن‌تر می‌کرده).

اطلاعات ما و شواهدمون خیلی ضعیفه درباره تکامل حیات و بیشتر نظریه‌ست تا قطعیت. اما از اونجا که حال میده آدم «چرا»هاش رو عمیق‌تر کنه و ندونستن هم عیب نیست، با دونستن اکثر نظریه‌ها درباره شروع حیات میشه یه جورایی به این نتیجه رسید که سوال «تولید مثل از کجا مهم شد» که تقریبا جواب این رو به ما میده که «الان چرا مهمه» سوال درستی نیست. چون احتمالا تولید مثل هیچ وقت مهم نشده. بلکه اتفاقی بوده. یعنی کنار هم قرار گرفتن نوکلئیک‌اسیدها و پروتیین‌ها که تقسیم سلولی رو ساخته یه جایی اتفاق افتاده، و همونطور که بالاتر گفتیم، به عنوان یکی از عادات به نسل بعد انتقال پیدا کرده و این فرآیند مدام تکمیل‌تر و پیچیده‌تر شده.

متاسفانه من باید برم بخوابم و سعی می‌کنم هر وقت چیز بیشتری در این باره خوندم همین‌جا آپدیت بزنم. شما هم اگه اطلاعات جالبی دارید بگید لذت ببریم. برای من شخصا این ۴−۵ ساعت خوندن درباره این ماجرا خیلی جالب بود و فهمیدم اینکه ما می‌جنگیم برای بقا، صرفا یکی دیگه از هزاران داستان و الگوییه که ذهن ما دوست داره بسازه برای حس شناخت بهتر و بیشتر نسبت به جهان اطرافش. وگرنه این ماجرا هم مثل بقیه ماجراها احتمالا خیلی اتفاقی‌تر و بی‌معنی‌تر از اون چیزیه که ما فک می‌کنیم. هرچند ذهن من همچنان علاقه داره باور کنه نیرویی هست که ما رو سوق میده به سمت حفظ نسل و بقا. در واقع اینجوری دنیا برام یه گیمیفیکیشنی داره و هیجان‌انگیزتره. ممنون که وقت گذاشتید.

با استرس شدید چی کار کنیم؟ تجربه شخصی من از کاهش اضطراب

سال ۹۶ یک مشکلی برای من پیش اومد که از ۵-۶ عصر تا ۷-۸ صبح فرداش برام بسیار پراسترس گذشت. به قدری که فکر می‌کردم استرسی بیش از اون رو تجربه نکنم. اما الان تو اردیبهشت ۹۸ از پریروز تا امروز استرس مزمنی که سر یک قضیه داشتم به حد اوج خودش رسید تا جایی که دیشب با سردرد شدید و عرق سرد و تاثیرات فیزیکی این مدلی خوابیدم و بیدار شدم. اما از اونجا که موضوعی که سرش استرس داشتم برای روزها و حتی هفته‌های آتی هم وجود خواهد داشت و من نمی‌خواستم انقدر اون حالت فیزیکی رو داشته باشم که منفجر بشم، شروع کردم مفصلا در مورد استرس و اضطراب خوندم، و راه‌های مقابله باهاش. مقابله که نمی‌شه گفت. در واقع حل کردنش، یا زندگی کردن باهاش.

استرس چیه؟

استرس به زبون ساده یه حالت دفاعی فیزیکیه که تقریبا همه جاندارا از جمله ما داریمش و چون ما ابزارهای متنوعی برای مقابله با خطرات در اختیار داریم، استرسمون هم سیستم پیشرفته‌تری داره. وقتی شما یه خطری رو حس می‌کنید (در بدترین حالت وقتی یه خطری رو حس می‌کنید اما نمی‌دونید دقیقا چه خطری منتظرتونه یعنی بدنتون تا حالا باهاش مقابله نکرده) سیستم عصبی شما هورمون‌های استرس رو ترشح می‌کنه. آدرنالین (که خیلی وقتای دیگه هم ترشح میشه) و کورتیزول (که اصل ماجراست). کورتیزول تاثیرات زیادی رو بدن میذاره: قلب تندتر می‌زنه، ماهیچه‌ها منقبض میشن، حس‌های فیزیکی‌تون تیزتر میشن، و انسولین بیشتر ترشح می‌شه. از اونجا که من کلا خیلی به دونستن عملکرد بدن علاقه دارم توی پرانتز بگم که انسولین کارش اینه که به کبد بگه قند خون رو تبدیل به چربی کنه. وقتی استرس می‌گیرید انسولین بیشتر ترشح می‌کنید که چربی بیشتری ذخیره کنید چون بدن شما نمی‌دونه چه خطری منتظرشه (و خطرات برای اجداد ما خلاصه شده بوده به اینکه چند روزی غذا نباشه یا لازم باشه فرار کنیم و در نتیجه چربی لازم بوده). این وضعیت کوتاهش اوکیه، اما اگه مزمن بشه و برای مدتی طولانی ادامه پیدا کنه، هر تیکه‌ش ضررای خودشو داره. انسولین زیاد چاق‌مون میکنه و در بدترین حالت دیابت نوع ۲ سراغ‌مون میاد. چون انقددددر انسولین ترشح می‌شه که سلول‌ها بهش بی‌واکنش میشن و دیگه قند رو تبدیل به چربی نمی‌تونن بکنن. انقباض یکسره ماهیچه‌ها باعث میشه تحلیل برن. تیز شدن حس‌ها باعث میشه سردرد بگیریم و خرکاری قلب هم که مشخصا براش خوب نیست و مشکلات قلبی عروقی میاره.

چه کنیم برای کاهش استرس و اضطراب؟

اول اینو یادآوری کنم که من تا دیشب واقعا حالت فیزیکی بدی داشتم از استرس شدید و الان کاملا خوبم هرچند موضوعه هنوز باقیه. یعنی می‌خوام بگم اولا فکر نکنید موضوع حل شده و نفسم از جای گرم بلند میشه، دوما بدونید اگه استرس زیادی دارید (یا خدایی نکرده روزی گرفتید) می‌تونید ۲۰-۳۰ ساعت به یه مرحله خیلی بهتری بهبودش بدید یا کلا حلش کنید. اینم بگم که این‌ها راه‌حل پزشکی نیستند. اگه حالتون خیلی بده حتما به اورژانس مراجعه کنید تا بهتون دارو بدن (هرچند من ژلوفن هم نخوردم). یا اگه ماجرا خیلی مزمنه پیش مشاور برین. این تجربه شخصی منه از کارهایی که تو ۴۸ ساعت گذشته یاد گرفتم و کمک کرد که خیلی بهتر بشم:

به بدن‌ قدیمی و واکنش غریضی‌تون احترام بذارین

اولین چیز اینه که به بدن‌تون بفهمونید متوجه اخطارش شدید، اما واقعیت اینه که خطری فیزیکی تهدیدتون نمی‌کنه. ماجرا اینه که طی این چند میلیارد سال تکامل حیات، و چند میلیون سال تکامل ما انسان‌ها، خطر تقریبا مساوی مرگ بوده. یعنی اگه خطری تهدیدتون می‌کرده و نمی‌تونستید باهاش مقابله کنید یا ازش فرار کنید (حالت سومی هم نبوده) به احتمال زیاد نابود می‌شدید (نه فقط ما که همه جاندارا همین بودن). خطرها محدود بوده به اینکه خورده بشیم، یا به دلیل بلایای طبیعی یا بیماری از بین بریم. ما فقط نزدیک ده هزار ساله که داریم اینجوری متمدن و تو شهر زندگی می‌کنیم. ده هزار سال در سیر تکاملی هیچی نیست و در نتیجه بدن ما اصلا نتونسته تغییری کنه. و این در حالیه که بخش خیلی کمی از خطرات امروزی منجر به از بین رفتن میشن. حتی اگه خیلی خطرات بدی باشن، واقعا اکثرا مساوی با نیستی و مرگ نیستن. مثل خطرای کاری، درسی، مالی، حقوقی و … که حتی نزدیک به خطر به مرگ هم نیستن، اما بدن ما خطرها رو مساوی با مرگ در نظر می‌گیره و به شدت برای رویارویی باهاش آماده میشه. در نتیجه اولین قدم اینه که به بدن بیچاره‌مون، به این قلب و ذهن ناخودآگاه و سیستم ایمنی که تا همین چند سال پیش نهایت اتفاقاتی که باهاش مواجه بودن خرس و گرگ و رعد و برق بوده احترام بذاریم، مسخره‌ش نکنیم و به بدن‌مون بگیم که اخطارش رو گرفتیم، اما واقعا اتفاق عظیمی در پیش نیست و قطعا قرار نیست بمیریم. کیپ کالم.

معنی این وضعیت رو بدونید

بدن شما وقتی استرس دارید بسیار پرقدرت‌تره. آماده‌ست برای مقابله با هر اتفاقی در آینده. وقتی صدای یه خش‌خش تو غار می‌شنیدیم، انسان آماده می‌شد که وقتی پلنگه رو دید اگه قدرت مقابله باهاش داشت با یه پلنگ بجنگه، یا اگه نداشت به سرعت پلنگ بتونه فرار کنه و ضمنا از هوشش هم بهره بگیره. اما این روزا چون استرس یه حس ناخوشی به ما میده و ما کلا تو خوشی زندگی می‌کنیم، استرس بیشتر به شکل ترس در ما معنی می‌شه. حتی خوش‌مون نمیاد با اطرافیان در میونش بذاریم چون حس ضعف می‌کنیم. اما استرس برخلاف اسمش که بار منفی داره در حقیقت حس قدرته. توصیه می‌کنم در این زمینه این تدتاک رو ببینید. هرچند بازم یادآوری می‌کنم که لازمه آروم یه جا بشینید و به خودتون یادآوری کنید که خطری در حد مرگ وجود نداره و آروم باشید.

آگاه باشید که شما دارید بدبینانه به ماجرا نگاه می‌کنید

خیلی وقتا دقیق‌تر که به یه ماجرا نگاه کنیم می‌بینیم اصلا احساس خطر ما هم بیهوده‌ست و احتمال اینکه اتفاق بدی بیفته خیلی کمه. دیدید دیگه. همین الان به استرسای ده سال قبل‌مون می‌خندیم. اما خب بدن ما ساخته نشده برای اینکه خوشبین باشه. بدبین‌ها بیشتر زنده می‌موندند و این کار نسبتا سختی اما شدنی‌ایه که وقتی استرس داریم خودمون رو قانع کنیم که همون خطره که در حد مرگ نیست هم، احتمالش خیلی خیلی کمه یا اصلا وجود نداره.

مراقبه کنید

لازم نیست کار عجیبی کنید. دراز بکشید، بدن‌تون رو ریلکس کنید و یه موزیک آرامش بخش بذارید تو گوشتون. یا صدای طبیعت و چشماتون رو ببندید. اصلا نگران گذر زمان نباشید و بذارید راحت تا وقتی خوابتون میبره موزیک با صدای آروم جلو بره. کافیه تو یوتوب چیزایی شبیه relaxing piano، meditation music یا guided meditation رو سرچ کنید تا وارد دنیای آروم کننده بشید.

خوب بخوابید

خواب خوب کمک می‌کنه که وضعیت بدن بازسازی بشه. ترجیحا ساعت نذارید یا اگه صبح باید زود بیدار شید نهایتا ۹-۱۰ آماده خواب بشید. قبل خواب حتما به این فکر کنید که چه خوبه محیط امنی برای خواب دارید و می‌تونید راحت ۸-۹ ساعت بخوابید و هیچ خطری هم وجود نداره.

تکون بدید

بعد اینکه تونستید ترشح هورمون‌های استرس رو کمی کمتر کنید وقتشه که یه تکونی به خودتون بدید. این موضوع خیلی مهمه. شده کمی بالا پایین پریدن ساده، پنج دقیقه دویدن یا چیزی شبیه این. افزایش سوخت و ساز بدن کمک می کنه که هورمون‌های ترشح شده زودتر حل بشن و حس بهتری بلافاصله بعد از ورزش داشته باشید.

به ذهن‌تون زنگ تفریح بدین

استرس از اون چیزاییه که وقتی تو چرخه معیوبش میفتیم بعضی وقتا هی بدتر میشه. یعنی خود استرس باعث میشه فکر کردن به موضوعی که باعث استرس بوده بولدتر به چشم بیاد، بعد حتی از خود استرس، استرس می‌گیریم و لوپ بدیه. در نتیجه لازمه وقتی که یه کم به خودتون رسیدین و به بدن‌تون هم گفتین خطر جدی نیست، بشینید یه کم ویدیوهای بامزه تو یوتوب ببینید. یا برید با دوستاتون گردش. کارای ریلکس و صرفا بامزه نه یه چیزی مثل بازیای فکری یا فیلم ترسناک که خودشون استرس‌زان. هر چیزی که به مغز فرصت بده برای دقایق یا ساعاتی کلا از اون فضا بیاد بیرون. راستی منیزیوم هم کمک می‌کنه ریلکس بشین.

غذا خوب بخورید

موقع استرس اصلا وقت رژیم نیست. خوب و مفید غذا بخورید. ترکیب کاملی از فیبر، کربوهیدرات و پروتئین کمک می‌کنه که بدنتون هر چی میخواد ذخیره کنه که خیالش راحت‌تر بشه رو در اختیار داشته باشه. من امروز دو تا قرص مولتی ویتامین، یه کم پروتئین اضافه، شیرکاکائو و میوه با نمک زیاد هم خوردم. گفتم چیزی کم نیاد و واقعا بهتر شدم. فقط حواستون باشه چیزای فرآوری شده نخورید. سیستم گوارشتون موقع استرس به اندازه کافی درگیر هست و کالباس و پنیر پیتزای چرب و چیزای این شکلی نه تنها سودی ندارن که بیشتر اذیت میکنن. این سلیقه من نیست، دکترا میگن. ضمنا قهوه و هایپ و چیزای این شکلی که ضربان قلب رو بیشتر می‌کنند هم نخورید. ما می‌خوایم که آروم‌تر بشیم.

دیگه چی؟

امیدوارم راه‌هایی که من استفاده کردم برای شما هم مفید بوده باشه. شما دیگه چه کارایی وقتی استرس دارید می‌کنید؟ به نظرم قشنگه زیر همین پست بنویسید که بقیه آدمایی که اینجا میان از توصیه شما هم استفاده کنند و همه وضعیت آروم‌تری داشته باشیم. ضمنا اگه به نظرتون پست مفیدی بوده خوشحال میشم شیر کنید که دوستاتون هم بخونن. خوب باشین.

گپ و گفتی در برنامه «ما جوونیم» شبکه سه + طرح یک سوال

سلام! پریروز تو برنامه «ما جوونیم» شبکه۳ یه‌کم درباره پیدا کردن مسیر تو زندگی، انتخاب هدف‌ها و تجربیات شخصی حرف زدیم که البته کوتاه بود و خیلی حرف‌ها فرصت نشد زده بشه. اما به هر حال گفتم بذارم اینجا که اگه دوست داشتید ببینید 🙂 از اون مهم‌تر، خوشحال میشم نظرتون رو درباره سوالی که اول برنامه مطرح می‌شه بگید. اینکه چی (چیا) می‌شه که مسیر زندگی یکی از یه آینده عادی به یه آینده عالی عوض می‌شه؟ آیا میشه به اشتراکاتی واقعی در بین آدم‌هایی که چنین چیزی رو تجربه کردند رسید و نسخه‌ای از حداقل‌ها پیچید؟

کمی جلوتر از نوک دماغ

من چند وقتیه که خیلی کم لاگین می‌کنم توییتر. دلیل اصلیشم -جدا از اینکه وقتی لاگین کنی احتمالا یه توییتی هم می‌زنی و مقاومت در برابر درخواست دوپامین بدن در نتیجه دیدن لایک‌ها و کامنت‌ها خیلی سخت میشه و احتمالا بازم لاگین می‌کنی- اینه که از دیدن طرز فکر و عمق نگاه برخی از اطرافیانم و بیشتر از اونا‌ها مسوولین ناامید میشم.

نه اینکه من نگاه درستی دارم و خیلی چیزها رو می‌دونم، اما حداقل اینه که به‌خوبی می‌دونم که نمی‌دونم و یک‌سره در تلاشم که این عدم آگاهیم رو کمتر کنم. واقعیت اینه که به‌نظرم خیلی از ما خیلی سطحی به خیلی مسائل نگاه می‌کنیم. این موضوع نه‌تنها بد، که خطرناکه. هر مساله، موضوع و دانشی در جهان عمقی بسیار بیشتر از نگاه سطحی ما داره. در واقع شما وقتی ندونی یه چیزی (از یه وسیله ساده مثلا قیچی گرفته تا یک نظام مثل اقتصاد سیلیکون‌ولی) چطوری کار می‌کنه سراغ حرف زدن در موردش، کار کردن باهاش یا الگوبرداری از طرز کارش هم نمی‌ری. اما وقتی یه چیز درست رو اشتباه بفهمی، طبیعتا چیزی که فهمیدی غلط هست و نامتناسب با واقعیته.

همچنین چیزی که من رو بیشتر ناامید می‌کنه (نه ناامید از زندگی بلکه در واقع disappointed از آدم‌هایی که در طول روز باهاشون سر و کار دارم یا در نقش سیاست‌مدار دارن تصمیم‌هایی میگیرن که روی منم اثر داره) اینه که می‌بینم اکثر نظام‌هایی که باهاشون درگیرم چقدر شبیه زندگی یه کارگر روزمزد دارن اداره میشن. از وضعیت اداره شرکت‌های تجاری بگیر تا بزرگترین مثال این موضوع که باهاش آشناییم: وضعیت اداره کشور. ایران دقیقا شبیه زندگی یه کارگر روزمرد اداره میشه. عمده مسايل روی این تمرکز دارن که امروز رد بشه، فردا خدا بزرگه. درصد بسیار کمی از موضوعات هم به یکی دو ماه آینده و کسری از درصد هم موضوعیتی نهایتا تا سال آینده دارن. بیشترین خبرایی که این روزا می‌شنوید چیاس؟ واردات گوشت برای شب عید، انبار سیب، حقوق سال بعد کارگران، رجیستری گوشی و هزار و یک دست موضوع دیگه که اصلا طرح موضوع‌شون در رسانه‌ها مسخره‌ست. خصوصا در سطح وزیر و رییس‌جمهور و امثال‌هم. یه مدیر میانی شاید کارش این باشه که سیب بخره مردم بخورن، ولی طرحش به عنوان دغدغه نه‌تنها تنش‌زاست که باعث میشه بقیه آدما هم نتونن تا جلوی دماغشون رو بیشتر ببینن. یعنی واقعیاتی جدی‌تر که بسیار نزدیکن رو نتونن ببینن.

موضوع اصلا و ابدا به این دولت و اون دولت هم ربطی نداره‌. حرفا و دغدغه‌های اون‌وریا که از صدا و سیما هم مسخره‌تره. باز اینجا تو گودن، اونا که کلا بیرون گود. منوتو فیلم نشون میده از چار نفر که یه سایت خرید و فروش طلا پولشون رو خورده، اون یکی فیلم سعی می‌کنه یه خونواده کوته‌فکر که چند دهه پیش مملکت دستشون بوده رو دوباره قهرمان جلوه بده، و هزار چیز مسخره‌تر.

یه جمله معروف هست که میگه اگه می‌خوای بدونی آینده چی میشه، تنها راه اینه که بسازیش. و مشکلی که من با ایران دارم اینه که همیشه یه قربانیه که غر می‌زنه کشورای دیگه بلا سرش آوردن. چرا؟ چون هیچ برنامه‌ای برای مشکلات اساسی آینده وجود نداره و وایمیسیم ببینیم چی میشه همون موقع باهاش مقابله می‌کنیم. بدیهیه که در شرایطی که خیلیا نون ندارن بخورن یه‌سری باید باشن که به اونا نون برسونن. اما مشکل کشور اینه که کس دیگه‌ای نیست که روی مشکلاتی کار کنه که ده سال دیگه، بیست سال دیگه قراره برسن. مشکلاتی که یقینا ناگزیر می‌رسن، جدا از اینکه سیاست دست کی باشه، جنگ بشه یا نشه، گوشت ارزون بشه یا نشه، زاینده‌رود پرآب بشه یا نه یا شروطی از این دست. در واقع حتی یه نفر تو بدنه نیست که آگاهی کافی داشته باشه از موضوعات اصلی آینده ما. شاید شیر و مرغ الان تو اولویت باشه، حفظ یوزپلنگ ایرانی هم چیز قشنگیه، اما فردا هم اولولیت‌های فوری بیشتری وجود خواهد داشت و مادامی که نخوایم باور کنیم که آینده مشکلات جدی‌تری داره و نگیم ایشالا گربه‌س، مشکلاتی در آینده خواهیم داشت که نه فقط دهک‌های خاصی از جامعه، یا مدل خاصی از حکومت، که تمام افرادی که تو این کشور زندگی می‌کنن رو تحت تاثیر قرار می‌ده. بیاید همینجوری تفریحی ببینیم ما برای کدوماشون (حتی در سطح زندگی فردی‌مون) برنامه داریم:

تموم شدن نفت

دیر یا زود نفت این کشور تموم می‌شه. به تبعش جنگ‌های خاورمیانه هم تموم می‌شه. ساخت مزرعه خورشیدی و نیروگاه دریایی یه طرف ماجراست، شیفت کردن از مصرف سوخت فسیلی به برق هم در این همه خودرو و کارخونه و کارگاه یه قصه دیگه. کی الان داره برای این موضوع کاری می‌کنه؟

معنی انسان و هویت

ما بزودی با چند موضوع جدی در بحث هویت مواجه میشیم. اول اینکه هویت اینترنتی افراد مستقل از خواستشون می‌تونه کارهایی انجام بده. دو اینکه مغز افراد با پیشرفت فناوری مستقل از بدن فعلی‌شون می‌تونه پس از مرگشون به صورت ماشین و دیتا کار خودش رو انجام بده. در واقع طرف زنده می‌مونه صرفا در جسمی دیگه که از هیدروکربنی نیست. آفیشالی مرده حسابش می‌کنیم یا زنده؟ و سه (که از دو تای قبلی نزدیکتره) رشد بیشتر جنسیت‌های نان باینریه که خیلی هم منطقیه و حیات اصولا همیشه در حال پیشرفته و این طبقه بندی نر و ماده بیخود به نظر می‌رسه. آخرین آپدیت ما در این حوزه آخر برمیگرده به فتوای امام خمینی. دو تای قبلی هم که بعیده کسی به فکرشون باشه.

بیکاری به معنای واقعی گسترده

به نظرم رشد هوش مصنوعی جدی‌ترین بحث امروز دنیای ماست. جدا از پیامدهای خیلی دیرتر درباره اینکه نسل بشر چه اتفاقی براش میفته و تعریف حیات چطوری میشه، ما در آینده خیلی نزدیک با موج وسیعی مواجه میشیم از شغل‌های از بین رفته. دیجیکالا بقال و مغازه‌دار رو کاملا حذف می‌کنه و اسنپ‌های خودران باعث میشن همه راننده‌ها بیکار بشن. نه فقط شغل‌های رده‌پایین، که حتی برای کسایی مثل دکترها هم جایگزینی ماشینی بسیار دقیق‌تر و بادانش‌تری برای تشخیص بیماری، تجویز دارو و انجام عمل میاد. بدیهیه که ماشین‌ها تصمیمات مدیریتی بهتری هم می‌تونند بگیرن و همینجوری که جلو بریم، می‌بینید که تقریبا شغلی باقی نمی‌مونه. این فیلم تخیلی نیست و مربوط به حداکثر ۱۰ سال دیگه‌ست. حالا ما چی کار داریم می‌کنیم با تربیت این همه دانشجو؟ جدا از اینکه هر کسی قبل انتخاب رشته باید فکر کنه که شغلش چند سال دیگه ماشین جاش میاد، تفکری سیستمی باید داشته باشیم که چه کنیم با ملت بیکار. احتمالا واکنش اولیه حکومت اینه که جلوی این اتفاق رو بگیره. یعنی نذاره دیجیکالا جای بقال‌ها رو بگیره، نذاره ماشین خودران بیاد، نذاره کارخونه‌ها ماشینی‌تر بشن، تا از اینی که هستیم هم بیشتر عقب بیفتیم. اما واقعیت اینه که بیکاری لزوما چیز بدی نیست. ماشینا کار میکنن و ما میخوریم (تا موقعی که خورده نشیم) اما مساله اصلی اینه که مردم وقتی بیکارن چه کنن؟ چه مدل نظام تامین اجتماعی قراره بهشون پول بده و روزا چی کار کنن که حوصله شون سر نره؟ کی الان تو کشور داره فکر می‌کنه به آینده‌ای این چنان نزدیک؟

قانون‌های به‌دردنخور

تقریبا همه می‌دونیم که خیلی از قانونای ما به‌دردنخورن. نه به معنی توهین. در واقع به معنی کلمه ناکارآمدن و مشکلی رو از آدما حل نمی‌کنن. با رشد فناوری به‌دردنخورتر هم میشن. از چیزای پیش پا افتاده مثل اینکه مسوول تصادف ماشین خودران کیه گرفته تا مشکلات کهنه مثل نیاز به آزاد کردن سایکودلیک‌های سبک تا صدها کانسپت جدید دیگه تو حوزه جنگ سایبری، AI، پلت‌فرم‌های تجاری و … . می‌بینید که همین یه سال گذشته چار تا خشکشویی آنلاین و سایت اجاره ویلا چه داستان‌هایی درست کردن و ده تا اتحادیه هم درست شده که مشکلات رو حل کنند. تازه این وقتیه که هنوز مشکل حادی ایجاد نشه. کافیه مثلا یکی از کارگرهای همکار این پلتفرمهای خدمات در منزل یه نفر رو بکشه تا ببینید ماجراها چه جدی‌تر هم میشه. این در حالیه که تا وقتی اراده جدی برای آپدیت کردن سریع قانون‌ها وجود نداشته باشه و همه فکر کنند فقط شیر و مرغ مساله اصلیه کار با اتحادیه و ایونت حل نمیشه.

این لیست رو میشه ساعت‌ها ادامه داد، و همین‌هاست که باعث میشه آدم از این مدل اداره کشور ناراضی باشه و به فکر رفتن. چیزی هم نیست که بگیم فقط سوییسیا به فکرشن. همین بغلمون امارات وزیر AI داره و عربستان استارت شهری که انرژیش تماما از خورشیده رو زده. اینه که همه به فکر اینیم هر چی میشه پول در بیاریم و زودتر بریم. وگرنه اگه آدم می‌دید کمترین اراده‌ای برای فکر کردن به مشکلات این چنینی وجود داره شیر و مرغ یادش می‌رفت و به آینده زندگی تو این کشور کلی امیدوار میشد. به‌نظرم همین بهتره که کمتر درگیر بحثای الکی توییتری بشیم و بیشتر و جدی‌تر دنبال حفظ بقای خودمون و نزدیکانمون تو این آینده‌‌ای باشیم که پیش رومونه. کاری که حیات زمینی از وقتی تک‌سلولی بوده خوب یاد گرفته انجام بده. هر چی نباشه ما نتیجه میلیاردها سال تکاملیم و باید در شان این میلیاردها سال که طبیعت برامون وقت گذاشته رفتار کنیم.

چرا به‌نظرم خوردن غذاهای عجیب و غریب کار بسیار مهمیه؟

اخیرا برای کاهش وزنم از ۱۰۰ به ۸۰ کیلو رژیم سفت و سختی گرفته‌ام (قبلا هم از ۱۰۷ اومده بودم ۷۰) و چند شب پیش که به یک رستوران بین‌المللی رفته بودیم باید غذایی سفارش می‌دادم که هیچ روغنی نداشته باشه. طبیعتا باید از بین سالادها انتخاب می‌کردم و به خاطر علاقه‌م به غذاهای دریایی سالادی رو انتخاب کردم که در منو نوشته بود میگو و سالمون داره. وقتی غذا رو آوردند، دیدم چیزهای سفید و حلقه‌حلقه‌ای داره که بهشون میگن کالاماری. نمی‌دونستم کالاماری چیه و پرسیدم، گفتند هشت‌پاست. اولش جا خوردم. یه‌دونه‌شو خوردم و حقیقتا داشتم بالا می‌آوردم. نه به خاطر مزه‌ش (چون تقریبا هم مزه بقیه سالاد بود) بلکه به خاطر بافتش و جنسش که اولین بار بود می‌جویدم، و حتی شاید به خاطر اسمش و تصور هشت‌پا بودنش. اما بعد از چند لحظه اوکی شدم و تا آخرش از غذام لذت بردم. حالا بیاید بهتون بگم چطور، و در واقع چرا قضیه خیلی مهم‌تر از غذاست.

قبل از اینکه شروع کنیم، این ویدیو رو ببینید حتما:

خب احتمالا حالتون به هم خورده. حالا این ویدیو رو ببنید:

بذارید برای اون‌هایی که تنبلی کردند و ویدیوها رو ندیدند بگم که ویدیوی اول یک رستوران شرق آسیاییه که سوسک و کرم و حشرات سرخ ‌شده‌ی دیگه در غذاش استفاده می‌شه و احتمالا تصور خوردن سوسک حال شما رو بد می‌کنه. ویدیوی دوم اما معرفی کله‌پاچه در یک برنامه تلویزیونی چینی توسط یه مجری ایرانیه که حال همه چینی‌ها رو بد می‌کنه. مخصوصا اونجاش که در مورد چشم، زبون و بقیه اجزای گوسفند حرف می‌زنه. شاید شما خوشتون نیاد، اما همه می‌دونیم که غذای مورد علاقه بسیاری از ما ایرانی‌هاست (تازه به عنوان صبحونه که اصولا باید خوراکی تازه و سبکی باشه).

قضیه دقیقا همین‌جاست. اساسا چیزی به اسم خوشمزه و بدمزه وجود نداره. همونطور که چیزی به اسم خوشتیپ و بدتیپ، زیبا و زشت، بدبو و خوشبو و … وجود نداره. همه‌ی این‌ها ساخته و پرداخته ذهن ما و براساس تجارب قبلی شنیده‌هاست.

بذارید چند نکته رو مرور کنیم:

۹۵ درصد فعالیت مغزی ما فراتر از خودآگاهیه

اگه تا حالا به مشکلی دچار شده باشید که سراغتون به گرفتن نوار مغز بیفته بهتر متوجه این قضیه میشید. فکر کردن به چیزهای مختلف و پرت و پلا تاثیر چندانی در بخش‌هایی از نوار مغز که برای تشخیص علت بیماری بررسی میشن نداره. چرا که اون امواج به خاطر پردازش‌ها و نقل و انتقال اطلاعاتی تولید میشن که شما اصلا نمی‌دونید چی هستند. این قضیه مستقیما روی زندگی روزمره ما هم اثر داره و بسیاری از تصمیماتی که در طول روز می‌گیریم (از چیزهای بدیهی مثل نفس کشیدن تا موارد جزیی‌تر که در هر کس بسته به میزان خودآگاهی متفاوته) به صورت ناخودآگاه و بدون کنترل ما هستند. اما این ناخودآگاهی چطور روی امتناع ما از خوردن غذاهایی که به نظرمون عجیب و غریبن تاثیر داره؟ من متخصص روانشناسی نیستم اما براساس تجربه شخصی و مطالعات محدودم دو علت می‌بینم:

۱- تمایل ذهن به تایید داده‌های قبلی

مغز ما همواره تمایل داره که داده‌های قبلی خودش رو تایید کنه. این قضیه حتی در علوم شناختی مبحثی داره به اسم «جهت‌گیری تاییدی». به این معنا که اکثر افراد به صورت ناخودآگاه تمایل به پذیرش اطلاعاتی رو دارند که اطلاعات قبلیشون رو تایید کنه. اعتقادات متعصب (از هر نوعی: دینی، فلسفی، حزبی و…)  همین شکلی به وجود میاد. فرد حقایقی آشکار در تضاد با اعتقادش می‌بینه اما ترجیح میده صحبت‌هایی رو باور کنه که در تایید افکار فعلی و قبلیشن. هر قدر خودآگاهی ما نسبت به این موضوع بیشتر بشه فاصله گرفتن از تعصب در هر زمینه‌ای هم راحت‌تره. حالا این چه ربطی به غذا داره؟ نکته اینجاست که مغز ما ترجیح میده زرشک‌پلو با مرغ بخوره چون می‌دونه خوشمزه‌ست، اما پذیرفتن اینکه سوسک هم خوشمزه‌ست در تایید داده‌های قبلی نیست و نیاز به دور ریختن اعتقادات داره و این به نظر مغز ما اصلا چیز جالبی نیست.

۲- نیاز به حفظ بقا

«تئوری انتخاب» یک تئوریه که توضیح میده ما چطور تصمیم می‌گیریم. (یک گروه موسیقی ایرانی هم به همین اسم هست که کاراشون جالبه). این تئوری میگه یکی از اساسی‌ترین مسائلی که روی انتخاب‌های ما تاثیر می‌ذاره ۵ نیاز بنیادیه. در راس اون‌ها نیاز به بقا قرار داره. بعد نیاز به عشق، نیاز به قدرت (پول)، آزادی و تفریح. بحث ما در مورد همون اولیه‌ست: نیاز به بقا. همه تلاش همه موجودات جهان در اولویت اول در راستای حفظ بقاست. انسان هم مستثنا نیست و از هر چیزی که احساس کنه بقاش رو به خطر میندازه دوری می‌کنه. وقتی با غذایی جدید و عجیب رو به رو میشیم نمی‌دونیم چه خطراتی ممکنه داشته باشه یا واکنش بدنمون بهش چیه. در نتیجه مغز دستور میده که از خوردنش صرف نظر کنیم. اما در این لحظات کافیه به این فکر کنیم که میلیون‌ها نفر در جهان همین رو می‌خورند و زنده‌اند. پس چیزیمون نمیشه. مثل خیلی از تصمیمات دیگه که چون مغز اونها رو خطرناک می‌دونه بیخیالشون میشیم اما در حقیقت هیچ خطری ندارند.

خلاصه…

من همواره (و حتی گاهی به شکل بیمارگونه‌ای) سعی در خودآگاه کردن همه‌ی اتفاقات زندگی دارم. زمانی که حس می‌کنم باید غذا بخورم، زمانی که از یکی عصبانی‌ام، زمانی که از یه موضوعی ناراحت یا خوشحالم، زمانی که باید یه کاریو انجام بدم، زمانی که حس می‌کنم حوصله کار ندارم و هر زمان دیگه‌ای که می‌خوام تصمیمای ریز و درشتی بگیریم سعی می‌کنم علتش رو در خودم کشف کنم. جالب اینجاست که همه‌‌ی علت‌ها به علت دیگه‌ای ختم میشن و چرایی‌ها پایان نداره، چرا که دسترسی ما به همه اطلاعات مغزمون وجود نداره.

ما گاهی در زندگی تصمیماتی براساس پیش‌فرض‌ها می‌گیریم. مثلا من اگه یکی رو در خیابون ببینیم که استیل بادی‌بیلدینگی و گولاخ داره، موهاش رو کاسه‌ای زده و شلوارک چسبون پوشیده در نگاه اول حدس می‌زنم که هیچ حرف مشترکی باهاش ندارم. اما وکیل اقامتم در اروپا عکس‌های تلگرامش دقیقا همین مدله و آدم بسیار پر و باسوادی هم هست.

حالا نکته بسیار مهم اینه که این ذائقه غذایی و دوست داشتن و نداشتن برخی غذاها یکی از عمیق‌ترین موضوعات ناخودآگاهه که در طول سالیان دراز و حتی تغییرات ژنتیکی از نسل‌های گذشته به ما رسیده و خودآگاهی در موردش و کنترلش می‌تونه تاثیر زیادی روی کنار گذاشتن پیش‌فرض‌های ذهنی ما داشته باشه.

اگه دوست دارید بیشتر در مورد این موضوع حرف بزنیم همینجا کامنت بذارید یا بیاید توییتر: twitter.com/amirshkt