چرا علاقه داریم که زنده بمونیم؟

دیشب داشتم قسمت دوم مستند فوق‌العاده Blue Planet بی‌بی‌سی رو می‌دیدم که با آهنگسازی هانس زیمر بسیار تعریفی‌تر هم شده بود. بخش اعظمی از این قسمت خیلی زیر آب می‌گذره. هزاران متر پایین‌تر، جایی که نور هم نیست. در بخشی سراغ سنگ‌هایی می‌ره که گرمای داخل زمین رو مثل دودکش به داخل آب میارن (و حدس می‌زنه که حیات در زمین احتمالا نزدیک چنین جاهایی شکل گرفته) و در بخش شگفت‌انگیز دیگه‌ای به گودال مارینا، عمیق‌ترین جای زمین میره که ده هزار متر پایین‌تر از سطح آب، در اون فشار عجیب، باز هم موجوداتی زندگی می‌کنند و با بقایای موجوداتی که در نهایت به کف دریا می‌رسن تغذیه می‌کنند. این مستند اساسا آدم رو به این فکر وا میداره که این موجودات چطور میلیون‌ها (و خیلیاشون میلیاردها سال) اون پایین برای بقا جنگیدند و البته گاهی با جهش ژنتیکی نسخه بهبود یافته‌تری ساختند. بعد دیدن مستند هم که رفتم بخوابم و شبم رو با خوندن «تفکر سریع و کند» دانیل کانمن که این شب‌ها دارم می‌خونم تموم کنم، باز هم با این جمله مواجه شدم که ذهن ناخودآگاه ما صرفا برنامه‌ریزی شده برای حفظ بقا، و البته برای من که مدت‌هاست دارم سعی می‌کنم همه رفتارهامون رو با نگاه تکاملی یا روانشناسی فرگشتی تطبیق بدم، این سوال پیش اومد که چرا، اساسا چرا ده هزار متر زیر آب این همه تلاش برای بقا، و چرا همه رفتارهای ما انسان‌ها رو هم میشه با ربط دادن به «نیاز به بقا» تحلیل کرد. این تلاش به حفظ بقا چطور در DNA ما نوشته شده و از اون مهم‌تر، چرا؟

ماجرا خیلی جالب‌تر میشه اگر مثل من معتقد باشید که ما چیزی غیر از تجمع اتم‌ها نیستیم. با این نگاه، چطور می‌شه تفسیر کرد علت این موضوع رو که یکسری اتم، میلیاردها سال پیش تصمیم گرفتند که هدف داشته باشند، و هدف غایی‌شون هم بهبود به بهترین ورژن برای حفظ بقا باشه؟ آیا حالا که ما داریم ربات‌های متفکر با هوش مصنوعی رو به وجود میاریم (که می‌تونن بدون محدودیت‌های ما در کهکشان سفر کنند)، در واقع بدون اونکه بدونیم داریم شیوه‌ای دیگه‌ای از تکامل رو جلو می‌بریم و بالاخره اتم‌ها می‌تونند تکامل حیات رو در کالبدی غیر کربنی (که تا الان در غالب گیاها و جونورا بودند) ادامه بدن؟ حتی الان موقع نوشتن این پاراگراف به ذهنم رسید که آیا می‌تونیم کل این فرآیند رو به قانون دوم ترمودینامیک ربط بدیم؟ یعنی آیا هی ما داریم بیشتر تکامل پیدا می‌کنیم که در نهایت به افزایش آنتروپی گیتی کمک کنیم؟ در واقع از اونور نگاه کنید. آیا فیزیکه که ما رو وادار کرده به این مدل رفتار و تکامل؟

این شد که وقتی رسیدم خونه شروع کردم سرچ زدن در مورد اینکه ما (و همه موجودات) اساسا چرا داریم تلاش می‌کنیم برای بقا؟ احتمالا اگه جواب اینو بفهمیم، خیلی راحت‌تر میشه رفتارهایی که در جهت این تلاشند رو تحلیل و حتی ازشون استفاده بیزنسی کرد. امیدوارم تا قبل خواب امشب بتونم بخش قابل قبولی از دریافته‌هام رو بنویسم 🙂

فلسفه زندگی چیه؟

بیاید اول این رو روشن کنیم که تو این صحبتا اتفاقات نادری مثل خودکشی آدم‌ها (یا حتی بعضی حیوون‌ها) رو نادیده می‌گیریم. چون اولا نادره، دوما چون تو موقعیت‌های مختلف و به دلایل خیلی متنوعی اتفاق میفتن ربط دادنشون به سیر تکاملی طولانی می‌شه.

این رو هم اصلاح کنم که هرجایی که بالاتر گفتم «تلاش برای حفظ بقا»، منظور در واقع «تلاش برای حفظ بقا در جهت حفظ امکان تولید مثله». در واقع هدف همه موجودات داشتن بهترین تولید مثله (که طبعا شامل حفظ بقا هم می‌شه) اما گاهی ممکنه حفظ بقا فدای هدف اصلی یعنی حفظ تولید مثل بشه و والدین جون‌شون رو برای بچه، یا حتی گروه‌شون بدن (که در بقیه جونورا کمتره اما دیده می‌شه. مثلا زنبورهای کارگر در جهت حفظ ملکه می‌میرن، چون اگه نباشه نسل ادامه پیدا نمی‌کنه).

و البته طبعا هستند کسانی که کاملا بر این ویژگی ذاتی چیره میشن. در واقع یه جورایی میشه گفت افرادی در این جهان معاصر ما برنده‌اند که می‌تونن برای مدتی به این غریزه در خودشون چیره بشن (و مثلا سود زیادی که دیرتر می‌رسه رو به پول کمی که زود میرسه ترجیح بدن، یا عمرشون رو پای اختراع یک وسیله بذارن – که البته به‌نظرم این موارد هم کاملا با منطق تکاملی قابل تحلیلن) و از این ویژگی دیرین دیگران در جهت اهداف خودشون استفاده کنند و ازش پول و قدرت به دست بیارن.

پس خودکشی‌ها و آدم‌های خفن استثنایی رو بذاریم کنار و درباره تقریبا همه جانداران زمین شامل ۹۹٫۹۹۹ درصد آدم‌ها حرف بزنیم.

چرا همه دنبال تولید مثلن؟

اول نوشتم «چرا برای تولید مثل می‌جنگیم»، دیدم جنگ وقتی معنی میده که با بقیه درگیر بشیم، یا حداقل کاری انجام بدیم، که گاهی این‌طور نیست. اما همه‌ی زندگی موجودات در راستای حفظ تولید مثله (حتی اگه براش کاری نکنن). اگه در مورد این موضوع مشتاقید بیشتر بدونید این مدخل ویکی رو بخونید.

چرا میگم گاهی کاری در راستای این هدف انجام نمیدیم؟ چون اینکه یک موجود هدف، و امکان فعالیت در راستای هدف داشته باشه، نیاز به خودآگاهی و هوش داره. اینکه چی میشه میتونیم بگیم یه موجود خودآگاهی داره یا نه (یعنی اصلا می‌فهمه که یه موجود با اون مشخصات خاصه یا نه) رو کتاب «زندگی ۳٫۰» از مکس تگمارک خیلی خوب توضیح میده. خیلی خلاصه بگم کتاب درباره هوش مصنوعیه و در بخشی درباره این حرف می‌زنه که «کی می‌تونیم بگیم یه ماشین خودران آیا می‌فهمه یه ماشین خودرانه یا نه». اما بگذریم. این فرآیند تلاش در زندگی در راستای تولید مثل در واقع اشتباها در ذهن من تلاش بود. چون مثلا باکتری که تلاش نمی‌کنه. چون اصلا نمی‌تونه تلاش کنه. باکتری همینه که هست. یا مثلا یه گل خوشبو وقتی بویی تولید می‌کنه بله برای اینه که پشه بیاد بشینه دونه‌هاشو منتقل کنه اون‌طرف‌تر برای تولید مثل. اما تلاشی نمی‌کنه. این فرآیند باهاشه. حتی در مورد موجوداتی مثل گربه (که این روزا یکی‌شون سه تا بچه کپل مپل تو پارکینگ دفتر ما زاییده و الان یادم اومد) اینکه داره تلاش می‌کنه برای غذا گرفتن از ما و حفظ بچه‌هاش حدسم اینه که ساخته‌ی ذهن عاشق داستان ما آدم‌هاست و مطمئن نیستم به لحاظ علمی ثابت شده باشه که گربه خودآگاهی داره.

در اون مدخل ویکی که بالاتر گذاشتم بخشی درباره این حرف زده می‌شه که «فقط ژن‌هایی (و در واقع عاداتی) از والد(ین) به فرزند منتقل میشن، که منتقل بشن (طی فرآیند تولید مثل، با یادی از جواد خیابانی). ترکیب این موضوع همراه با در یاد داشتن این کانسپت که باکتری (به عنوان چیزی که حدس می‌زنیم نباید خودآگاهی داشته باشه) اساسا نمی‌تونه برای تولید مثل تلاش کنه، و خود به خود داره تکثیر میشه، این ذهنیت رو در آدم به وجود میاره که ما به این دلیل تولید مثل می‌کنیم، که تولید مثل می‌کنیم. نمی‌دونم منظورم چقدر رسید. ببینید در واقع وقتی اولین تولید مثل اتفاق افتاده، یکی از عادات اون موجود که به نسل بعد منتقل شده، همین تولید مثل بوده. پس مساله تا اینجا به اندازه زیادی حل می‌شه و می‌تونیم چند میلیارد سال رو فاکتور بگیریم و بریم سراغ اولین موجودی که تولید مثل داشته (و طبعا این عادت رو به نسل بعدش انتقال داده).

از کجا تولید مثل مهم شد؟

برای این سوال هم گویا جواب‌های زیادی هست. همونطور که می‌دونیم تولید مثل اوایل این شکلی نبوده و موجودای تک سلولی و باکتریا اکثرا انقدر رشد می‌کردند که دو تا می‌شدن (و هنوزم می‌شن). از یه جایی هم رابطه جنسی اومده (که منجر به ترکیب ژن‌ها و امکان ساخت ژن‌های مرغوب‌تر می‌شده که بقا و طبعا تولید مثل رو ممکن‌تر می‌کرده).

اطلاعات ما و شواهدمون خیلی ضعیفه درباره تکامل حیات و بیشتر نظریه‌ست تا قطعیت. اما از اونجا که حال میده آدم «چرا»هاش رو عمیق‌تر کنه و ندونستن هم عیب نیست، با دونستن اکثر نظریه‌ها درباره شروع حیات میشه یه جورایی به این نتیجه رسید که سوال «تولید مثل از کجا مهم شد» که تقریبا جواب این رو به ما میده که «الان چرا مهمه» سوال درستی نیست. چون احتمالا تولید مثل هیچ وقت مهم نشده. بلکه اتفاقی بوده. یعنی کنار هم قرار گرفتن نوکلئیک‌اسیدها و پروتیین‌ها که تقسیم سلولی رو ساخته یه جایی اتفاق افتاده، و همونطور که بالاتر گفتیم، به عنوان یکی از عادات به نسل بعد انتقال پیدا کرده و این فرآیند مدام تکمیل‌تر و پیچیده‌تر شده.

متاسفانه من باید برم بخوابم و سعی می‌کنم هر وقت چیز بیشتری در این باره خوندم همین‌جا آپدیت بزنم. شما هم اگه اطلاعات جالبی دارید بگید لذت ببریم. برای من شخصا این ۴−۵ ساعت خوندن درباره این ماجرا خیلی جالب بود و فهمیدم اینکه ما می‌جنگیم برای بقا، صرفا یکی دیگه از هزاران داستان و الگوییه که ذهن ما دوست داره بسازه برای حس شناخت بهتر و بیشتر نسبت به جهان اطرافش. وگرنه این ماجرا هم مثل بقیه ماجراها احتمالا خیلی اتفاقی‌تر و بی‌معنی‌تر از اون چیزیه که ما فک می‌کنیم. هرچند ذهن من همچنان علاقه داره باور کنه نیرویی هست که ما رو سوق میده به سمت حفظ نسل و بقا. در واقع اینجوری دنیا برام یه گیمیفیکیشنی داره و هیجان‌انگیزتره. ممنون که وقت گذاشتید.

با استرس شدید چی کار کنیم؟ تجربه شخصی من از کاهش اضطراب

سال ۹۶ یک مشکلی برای من پیش اومد که از ۵-۶ عصر تا ۷-۸ صبح فرداش برام بسیار پراسترس گذشت. به قدری که فکر می‌کردم استرسی بیش از اون رو تجربه نکنم. اما الان تو اردیبهشت ۹۸ از پریروز تا امروز استرس مزمنی که سر یک قضیه داشتم به حد اوج خودش رسید تا جایی که دیشب با سردرد شدید و عرق سرد و تاثیرات فیزیکی این مدلی خوابیدم و بیدار شدم. اما از اونجا که موضوعی که سرش استرس داشتم برای روزها و حتی هفته‌های آتی هم وجود خواهد داشت و من نمی‌خواستم انقدر اون حالت فیزیکی رو داشته باشم که منفجر بشم، شروع کردم مفصلا در مورد استرس و اضطراب خوندم، و راه‌های مقابله باهاش. مقابله که نمی‌شه گفت. در واقع حل کردنش، یا زندگی کردن باهاش.

استرس چیه؟

استرس به زبون ساده یه حالت دفاعی فیزیکیه که تقریبا همه جاندارا از جمله ما داریمش و چون ما ابزارهای متنوعی برای مقابله با خطرات در اختیار داریم، استرسمون هم سیستم پیشرفته‌تری داره. وقتی شما یه خطری رو حس می‌کنید (در بدترین حالت وقتی یه خطری رو حس می‌کنید اما نمی‌دونید دقیقا چه خطری منتظرتونه یعنی بدنتون تا حالا باهاش مقابله نکرده) سیستم عصبی شما هورمون‌های استرس رو ترشح می‌کنه. آدرنالین (که خیلی وقتای دیگه هم ترشح میشه) و کورتیزول (که اصل ماجراست). کورتیزول تاثیرات زیادی رو بدن میذاره: قلب تندتر می‌زنه، ماهیچه‌ها منقبض میشن، حس‌های فیزیکی‌تون تیزتر میشن، و انسولین بیشتر ترشح می‌شه. از اونجا که من کلا خیلی به دونستن عملکرد بدن علاقه دارم توی پرانتز بگم که انسولین کارش اینه که به کبد بگه قند خون رو تبدیل به چربی کنه. وقتی استرس می‌گیرید انسولین بیشتر ترشح می‌کنید که چربی بیشتری ذخیره کنید چون بدن شما نمی‌دونه چه خطری منتظرشه (و خطرات برای اجداد ما خلاصه شده بوده به اینکه چند روزی غذا نباشه یا لازم باشه فرار کنیم و در نتیجه چربی لازم بوده). این وضعیت کوتاهش اوکیه، اما اگه مزمن بشه و برای مدتی طولانی ادامه پیدا کنه، هر تیکه‌ش ضررای خودشو داره. انسولین زیاد چاق‌مون میکنه و در بدترین حالت دیابت نوع ۲ سراغ‌مون میاد. چون انقددددر انسولین ترشح می‌شه که سلول‌ها بهش بی‌واکنش میشن و دیگه قند رو تبدیل به چربی نمی‌تونن بکنن. انقباض یکسره ماهیچه‌ها باعث میشه تحلیل برن. تیز شدن حس‌ها باعث میشه سردرد بگیریم و خرکاری قلب هم که مشخصا براش خوب نیست و مشکلات قلبی عروقی میاره.

چه کنیم برای کاهش استرس و اضطراب؟

اول اینو یادآوری کنم که من تا دیشب واقعا حالت فیزیکی بدی داشتم از استرس شدید و الان کاملا خوبم هرچند موضوعه هنوز باقیه. یعنی می‌خوام بگم اولا فکر نکنید موضوع حل شده و نفسم از جای گرم بلند میشه، دوما بدونید اگه استرس زیادی دارید (یا خدایی نکرده روزی گرفتید) می‌تونید ۲۰-۳۰ ساعت به یه مرحله خیلی بهتری بهبودش بدید یا کلا حلش کنید. اینم بگم که این‌ها راه‌حل پزشکی نیستند. اگه حالتون خیلی بده حتما به اورژانس مراجعه کنید تا بهتون دارو بدن (هرچند من ژلوفن هم نخوردم). یا اگه ماجرا خیلی مزمنه پیش مشاور برین. این تجربه شخصی منه از کارهایی که تو ۴۸ ساعت گذشته یاد گرفتم و کمک کرد که خیلی بهتر بشم:

به بدن‌ قدیمی و واکنش غریضی‌تون احترام بذارین

اولین چیز اینه که به بدن‌تون بفهمونید متوجه اخطارش شدید، اما واقعیت اینه که خطری فیزیکی تهدیدتون نمی‌کنه. ماجرا اینه که طی این چند میلیارد سال تکامل حیات، و چند میلیون سال تکامل ما انسان‌ها، خطر تقریبا مساوی مرگ بوده. یعنی اگه خطری تهدیدتون می‌کرده و نمی‌تونستید باهاش مقابله کنید یا ازش فرار کنید (حالت سومی هم نبوده) به احتمال زیاد نابود می‌شدید (نه فقط ما که همه جاندارا همین بودن). خطرها محدود بوده به اینکه خورده بشیم، یا به دلیل بلایای طبیعی یا بیماری از بین بریم. ما فقط نزدیک ده هزار ساله که داریم اینجوری متمدن و تو شهر زندگی می‌کنیم. ده هزار سال در سیر تکاملی هیچی نیست و در نتیجه بدن ما اصلا نتونسته تغییری کنه. و این در حالیه که بخش خیلی کمی از خطرات امروزی منجر به از بین رفتن میشن. حتی اگه خیلی خطرات بدی باشن، واقعا اکثرا مساوی با نیستی و مرگ نیستن. مثل خطرای کاری، درسی، مالی، حقوقی و … که حتی نزدیک به خطر به مرگ هم نیستن، اما بدن ما خطرها رو مساوی با مرگ در نظر می‌گیره و به شدت برای رویارویی باهاش آماده میشه. در نتیجه اولین قدم اینه که به بدن بیچاره‌مون، به این قلب و ذهن ناخودآگاه و سیستم ایمنی که تا همین چند سال پیش نهایت اتفاقاتی که باهاش مواجه بودن خرس و گرگ و رعد و برق بوده احترام بذاریم، مسخره‌ش نکنیم و به بدن‌مون بگیم که اخطارش رو گرفتیم، اما واقعا اتفاق عظیمی در پیش نیست و قطعا قرار نیست بمیریم. کیپ کالم.

معنی این وضعیت رو بدونید

بدن شما وقتی استرس دارید بسیار پرقدرت‌تره. آماده‌ست برای مقابله با هر اتفاقی در آینده. وقتی صدای یه خش‌خش تو غار می‌شنیدیم، انسان آماده می‌شد که وقتی پلنگه رو دید اگه قدرت مقابله باهاش داشت با یه پلنگ بجنگه، یا اگه نداشت به سرعت پلنگ بتونه فرار کنه و ضمنا از هوشش هم بهره بگیره. اما این روزا چون استرس یه حس ناخوشی به ما میده و ما کلا تو خوشی زندگی می‌کنیم، استرس بیشتر به شکل ترس در ما معنی می‌شه. حتی خوش‌مون نمیاد با اطرافیان در میونش بذاریم چون حس ضعف می‌کنیم. اما استرس برخلاف اسمش که بار منفی داره در حقیقت حس قدرته. توصیه می‌کنم در این زمینه این تدتاک رو ببینید. هرچند بازم یادآوری می‌کنم که لازمه آروم یه جا بشینید و به خودتون یادآوری کنید که خطری در حد مرگ وجود نداره و آروم باشید.

آگاه باشید که شما دارید بدبینانه به ماجرا نگاه می‌کنید

خیلی وقتا دقیق‌تر که به یه ماجرا نگاه کنیم می‌بینیم اصلا احساس خطر ما هم بیهوده‌ست و احتمال اینکه اتفاق بدی بیفته خیلی کمه. دیدید دیگه. همین الان به استرسای ده سال قبل‌مون می‌خندیم. اما خب بدن ما ساخته نشده برای اینکه خوشبین باشه. بدبین‌ها بیشتر زنده می‌موندند و این کار نسبتا سختی اما شدنی‌ایه که وقتی استرس داریم خودمون رو قانع کنیم که همون خطره که در حد مرگ نیست هم، احتمالش خیلی خیلی کمه یا اصلا وجود نداره.

مراقبه کنید

لازم نیست کار عجیبی کنید. دراز بکشید، بدن‌تون رو ریلکس کنید و یه موزیک آرامش بخش بذارید تو گوشتون. یا صدای طبیعت و چشماتون رو ببندید. اصلا نگران گذر زمان نباشید و بذارید راحت تا وقتی خوابتون میبره موزیک با صدای آروم جلو بره. کافیه تو یوتوب چیزایی شبیه relaxing piano، meditation music یا guided meditation رو سرچ کنید تا وارد دنیای آروم کننده بشید.

خوب بخوابید

خواب خوب کمک می‌کنه که وضعیت بدن بازسازی بشه. ترجیحا ساعت نذارید یا اگه صبح باید زود بیدار شید نهایتا ۹-۱۰ آماده خواب بشید. قبل خواب حتما به این فکر کنید که چه خوبه محیط امنی برای خواب دارید و می‌تونید راحت ۸-۹ ساعت بخوابید و هیچ خطری هم وجود نداره.

تکون بدید

بعد اینکه تونستید ترشح هورمون‌های استرس رو کمی کمتر کنید وقتشه که یه تکونی به خودتون بدید. این موضوع خیلی مهمه. شده کمی بالا پایین پریدن ساده، پنج دقیقه دویدن یا چیزی شبیه این. افزایش سوخت و ساز بدن کمک می کنه که هورمون‌های ترشح شده زودتر حل بشن و حس بهتری بلافاصله بعد از ورزش داشته باشید.

به ذهن‌تون زنگ تفریح بدین

استرس از اون چیزاییه که وقتی تو چرخه معیوبش میفتیم بعضی وقتا هی بدتر میشه. یعنی خود استرس باعث میشه فکر کردن به موضوعی که باعث استرس بوده بولدتر به چشم بیاد، بعد حتی از خود استرس، استرس می‌گیریم و لوپ بدیه. در نتیجه لازمه وقتی که یه کم به خودتون رسیدین و به بدن‌تون هم گفتین خطر جدی نیست، بشینید یه کم ویدیوهای بامزه تو یوتوب ببینید. یا برید با دوستاتون گردش. کارای ریلکس و صرفا بامزه نه یه چیزی مثل بازیای فکری یا فیلم ترسناک که خودشون استرس‌زان. هر چیزی که به مغز فرصت بده برای دقایق یا ساعاتی کلا از اون فضا بیاد بیرون. راستی منیزیوم هم کمک می‌کنه ریلکس بشین.

غذا خوب بخورید

موقع استرس اصلا وقت رژیم نیست. خوب و مفید غذا بخورید. ترکیب کاملی از فیبر، کربوهیدرات و پروتئین کمک می‌کنه که بدنتون هر چی میخواد ذخیره کنه که خیالش راحت‌تر بشه رو در اختیار داشته باشه. من امروز دو تا قرص مولتی ویتامین، یه کم پروتئین اضافه، شیرکاکائو و میوه با نمک زیاد هم خوردم. گفتم چیزی کم نیاد و واقعا بهتر شدم. فقط حواستون باشه چیزای فرآوری شده نخورید. سیستم گوارشتون موقع استرس به اندازه کافی درگیر هست و کالباس و پنیر پیتزای چرب و چیزای این شکلی نه تنها سودی ندارن که بیشتر اذیت میکنن. این سلیقه من نیست، دکترا میگن. ضمنا قهوه و هایپ و چیزای این شکلی که ضربان قلب رو بیشتر می‌کنند هم نخورید. ما می‌خوایم که آروم‌تر بشیم.

دیگه چی؟

امیدوارم راه‌هایی که من استفاده کردم برای شما هم مفید بوده باشه. شما دیگه چه کارایی وقتی استرس دارید می‌کنید؟ به نظرم قشنگه زیر همین پست بنویسید که بقیه آدمایی که اینجا میان از توصیه شما هم استفاده کنند و همه وضعیت آروم‌تری داشته باشیم. ضمنا اگه به نظرتون پست مفیدی بوده خوشحال میشم شیر کنید که دوستاتون هم بخونن. خوب باشین.

نکته کوتاه امروز (۱۳): داشتن تفریحات جدید لازمه‌ی پیشرفت در زندگی کاریه

من تا اواسط سال پیش آدم تقریبا یه بعدی‌ای بودم. یعنی تمام زندگیم خلاصه می‌شد به پیشرفت در کار. هر کسی هم که می‌گفت سفری برو، سریالی ببین یا چیزای شبیه این، می‌گفتم وقت ندارم براش. نه اینکه افه بیام. عمیقا باور داشتم که برای پیشرفت باید خودمو وقف کار کنم. تسلیم کار باشم اصلا. شاید تک و توک ورزش می‌کردم، یا تو ماشین کتاب صوتی گوش می‌دادم، اما اساسا کارم زندگیم بود و مطالعه‌ها هم محدود به مقاله‌هایی بود که به کارم بیان. تا اینکه پاییز سال پیش که یه سر کیش بودم به پیشنهاد دوست عزیزم آذین کتاب «هنر شفاف اندیشیدن» رو با خودم بردم و تو فاصله تحویل گرفتن اتاق هتل تو لابی شروع کردم به خوندن. جذبش شدم و ادامه دادم و چند روز بعد تموم شد. کم‌کم رفتم سراغ کتاب بعدی و همینجوری بعدی و بعدی تا اینکه بعد چند هفته ناخودآگاه از یکی دو ساعت قبل خوابم شد زمان کتاب خوندن تا اینکه راحت خوابم ببره. از طرفی برنامه ورزشم هم کم‌کم به خودش نظمی گرفت و شد فیکس روزای فرد. از اونجا که روتین شدن این دو تا عادت خیلی بهم مزه داده بود و از یه جا به بعد دیگه اصلا حس نمی‌کردم که ازم وقتی می‌گیرن، تصمیم گرفتم یکی از علاقه‌های دیرینه‌م رو عملی کنم: یادگیری گیتار آکوستیک. الان که دارم این پست رو می‌نویسم بیشتر از ۱۰ روز از خریدن گیتار می‌گذره و دارم با اپ Yousician جلو میرم. اما تو این چند ماه که از یه صرفا خوره کار تبدیل به فن کتاب و فیلم و ورزش و گیتار و مکعب روبیک و چیزای دیگه شدم، فهمیدم تفریح نه تنها به کار صدمه نمی‌زنه، که یقینا باعث پیشرفت در کار می‌شه و حتی لازمه پیشرفت تو زندگی کاریه. بیاید خلاصه بگم چرا:

۱- شما رو آدم صبورتری می‌کنه

بذارید برای اینکه خیال خودم راحت بشه همین‌جا تصریح کنم که منظورم از تفریح، تفریح‌های مفیده، نه مثلا وید زدن، دوردور یا اسنپ‌کیو بازی کردن. دارم درباره یادگیری یه هنر جدید، یه زبون جدید، یه ورزش جدید، یه علم جدید یا حتی یه بازی فکری جدید حرف می‌زنم. خیلی از این چیزایی که می‌تونید به عنوان تفریح انتخاب‌شون کنید نیاز به یادگیری دارن و با پیشرفت آروم اما روزانه همراهن. بعد یه هفته می‌بینید که بلدید پیانو بزنید، بلدید کلمات ایتالیایی رو بخونید، بلدید یه سرویس خوب تو پینگ‌پنگ بزنید یا مکعب روبیک حل کنید! می‌بینید که نسبت به یه هفته پیش‌تون چقدر آدم بهتری هستید پس هر چیزی برای پیشرفت مداوم به صبر نیاز داره! این نه تنها در کار درس مهمیه، که اعتماد به نفس‌تون رو بیشتر می‌کنه و می‌بینید که با یه کم وقت گذاشتن هر چیزی رو یاد می‌گیرید.

۲- شما رو آدم خلاق‌تری می‌کنه

روز اولی که شروع کردم گیتار بزنم تقریبا نمی‌تونستم سیم‌ها رو بگیرم. انگشتام به سیم‌های اشتباه می‌خورد و ساز صدای ناهنجاری می‌داد. اما امروز انگشتام بدون اراده من خیلی از نت‌ها رو راحت می‌گیرن. دلیلش اینه که در طول این مدت و با تمرین، ارتباطات نورونی جدیدی تو مغزم ساخته شده. ارتباطاتی که دیدن یه نت رو مستقیما ربط میدن به حالت خاص چند تا انگشت. و همون‌طور که تو پست‌های قبل درباره‌ش حرف زدیم (حرف زدیم؟) میزان خلاقیت در افراد رو «تعداد ارتباطات بخش‌های مختلف مغزشون با همدیگه» تعیین می‌کنه. خلاقیت یه چیزیه مثل بدن‌سازی. باید براش تمرین کنیم و یکی از بهترین تمرین‌ها براش، یادگیری یه چیز کاملا جدیده. دقیقا همون‌طور که عضله‌ بازوتون درد می‌گیره مغز هم اولش کار جدید سختشه و درد می‌گیره اما فرداش پیشرفت فیزیکی می‌کنه. جدا از این رشد فیزیکی خلاقیت، وقتی چیز جدیدی یاد می‌گیریم دنیاهای بیشتری هم به رومون باز می‌شه و همین دیدن افکار و چیزهای مختلف، باعث میشه ایده‌های بهتری هم نسبت به دنیا و طبیعتا کارمون داشته باشیم.

۳- شما رو آدم جذاب‌تری می‌کنه

نه فقط جذاب‌تر در رابطه، که جذاب‌تر در هر جمعی. شما وقتی ابعاد مختلفی داشته باشید در جمع‌های بیشتری حرف برای زدن دارید. حتی در جلسات کاری بیشتری می‌تونید نقطه‌های مشترک برای ایجاد همدلی با طرف مقابل و پیشبرد هدف جلسه پیدا کنید.

۴- مسیرهای جدید (یا شاید جایگزین؟) پیش پاتون می‌ذاره

چند وقت پیش که داشتیم بعد مدت‌ها با دوستم آرمان بیلیارد بازی می‌کردیم دوستم به شوخی می‌گفت استارتاپ رو ول کن برو بیلیاردباز شو! اما واقعیت اینه که زندگی گاهی با همین شوخی‌ها تغییر مسیر می‌ده. ممکنه الان شما راننده اتوبوس، مغازه‌دار، برنامه‌نویس، یا صاحب هر عنوان شغلی دیگه‌ای باشید. اما یه روز میرید نقاشی یاد می‌گیرید و می‌بینید که نه تنها بهش علاقه دارید، که چقدددر پیشرفت‌تون سریع و خفنه! اونجاس که با خودتون فکر می‌کنید شاید قراره نقاش معروف قرن ۲۱ شما باشید! رفتن سراغ چیزای جدید به عنوان تفریح مسیرهای جدیدتری به روتون باز می‌کنه که قبلا اصلا خبر نداشتید وجود دارن.

۵- استرس‌تون مشخصا کمتر می‌شه

زندگی همه ما پره از درگیری‌های کاری و استرس‌های روزمره. اما داشتن تفریحی که هیچ ربطی به کارتون نداشته باشه و دوسش داشته باشید و وقت بذارید براش به شدت می‌تونه سطح استرس‌تون رو کاهش بده (نه فقط تو مقاله‌ها که تجربه شخصیمه) و این مساویه با ذهن بازتر، وضعیت سلامتی بهتر، خواب باکیفیت‌تر، تناسب اندام بیشتر و در نتیجه: تصمیمات کاری بهتر و عاقلانه‌تر.

۶- باعث می‌شه بیشتر کار کنید!

پیگیری یه تفریح باعث می‌شه روزای تعطیل که گوشه خونه نشستید و کاری برای انجام نیست، کاری برای انجام باشه! اونم کاری مفید که دوسش دارید و با پیشرفت همراهه! داشتن یه چیز جدید برای یادگیری باعث می‌شه روی دور وقت تلف کردن و کندی کراش بازی کردن نیفتیم و وقتی حتی روزای تعطیل رو مفید طی کنیم، قطعا روزای کاری هم فرمون رو نگه می‌داریم و با همون انرژی سراغ جلوگیری از هدر رفتن وقت می‌ریم.

۷- شما رو پذیرای چالشای جدید می‌کنه

هر لحظه از یادگیری یه چیزی که قبلا بلدش نبودید با چالش همراهه! زدن یه موزیک با سرعت بالا، تلاش برای اولین استرایک تو بولینگ یا شایدم بردن حریف کامپیوتری تو حالت سخت شطرنج! همه این‌ها شما رو آدم چالشی‌تری می‌کنه و وقتی انجام‌شون میدید می‌بینید که انجام هر چیزی از شما بر میاد!

پس به نظرم ببینید همیشه دوست داشتید چی کار بکنید و همین امروز فردا استارتشو بزنید! فقط یادتون باشه که چیزای عالی فوری به دست نمیان و برای اینکه تفریحه حال بده باید اولش یه کم براش زمان بذارید.

گپ و گفتی در برنامه «ما جوونیم» شبکه سه + طرح یک سوال

سلام! پریروز تو برنامه «ما جوونیم» شبکه۳ یه‌کم درباره پیدا کردن مسیر تو زندگی، انتخاب هدف‌ها و تجربیات شخصی حرف زدیم که البته کوتاه بود و خیلی حرف‌ها فرصت نشد زده بشه. اما به هر حال گفتم بذارم اینجا که اگه دوست داشتید ببینید 🙂 از اون مهم‌تر، خوشحال میشم نظرتون رو درباره سوالی که اول برنامه مطرح می‌شه بگید. اینکه چی (چیا) می‌شه که مسیر زندگی یکی از یه آینده عادی به یه آینده عالی عوض می‌شه؟ آیا میشه به اشتراکاتی واقعی در بین آدم‌هایی که چنین چیزی رو تجربه کردند رسید و نسخه‌ای از حداقل‌ها پیچید؟

نکته کوتاه امروز (۱۲): موضوعی که در راهنماهای «چطور به آرزوهامون برسیم» یاد نمیدن

یا «بله، می‌دونم حالشو نداری، اما برای آینده‌ ضروریه!»

همه ما تو زندگی‌مون آرزوهایی داریم که دوست داریم بهشون برسیم. از خواسته‌های کاری و موقعیت‌های اجتماعی، تا چیزهای فیزیکی مثل بدنی سرحال‌تر و ورزیده‌تر. اما خیلی اوقات رسیدن به این آرزوها برای ما تبدیل به طلسمی میشن که سال‌ها دست نخورده باقی می‌مونن. وقتی تو اینترنت دنبال راه‌های رسیدن به آرزوهامون می‌گردیم نوشتند که شما باید خیلی اشتیاق داشته باشین، برنامه‌ریزی‌های کوتاه‌مدت و بلندمدت کنین، روند رسیدن به آرزو رو با دوستاتون شیر کنید، با آدمایی بگردید که اهداف مشترک دارند و هزار چیز دیگه. هر چند همه این نکته‌ها شرط لازم یا دستکم شتابدهنده‌اند، اما برای من شرط کافی نبودند. مثلا همیشه دلم می‌خواست استقامتم تو دویدن بیشتر بشه اما دقیقا لحظه‌ای که وقت دویدن میشد با همه اپ‌های انگیزشی که روی گوشیم داشتم حال دویدن نبود.

اما در یکی دو سال گذشته (یعنی یه جورایی از موقعی که به خوندن درباره علوم شناختی و زیستی علاقه‌مند شدم) این ماجرا برام فرق کرد. یادم نیست دقیقا از کی و چجوری، یعنی احتمالا به قول خارجیا aha moment نداشته، اما کم‌کم راه حل اصلی مقابله با تنبلی یا فرمول داروی درمان تنبلی برای من روشن شد. فرمول دارو در این جمله خلاصه شده که همیشه موقع انجام کارایی که حالشون رو ندارم به نیروی بازدارنده مغزم میگم:

ببین، می‌دونم که حالشو نداری، اما این برای الان نیست، تصور کن که چقدر برای آینده‌ ضروریه!

قصه اینه که به نظرم قاعدتا مغز ما برای تفکر درباره آینده ساخته نشده. ما از نیاکان تک‌سلولی میلیاردها سال گذشته‌مون تا همین چند قرن پیش نهایتا داشتیم به اینکه فردا چی شکار کنیم و بخوریم فکر می‌کردیم. به عبارتی تصویری از خود بیست سال دیگه‌مون نداشتیم. اولا چون نیازی بهش نبوده (یعنی انقدر مطرح نبوده مولفه‌های قدرت و جذابیت چه برسه به اهدافی مثل پیشبرد جمعی بشر) دوما امکانش نبوده (چون اصلا عمر انقدر دراز نبوده که به این چیزها فکر کنیم). در نتیجه مغز ما ساخته شده برای اینکه ببینه تو این لحظه چی به نفع‌مونه. و حالا ورزش؟ طبیعتا به نفع‌مون نیست چون انرژی‌مون رو می‌گیره و برای بقا مشکل‌سازه. اما شکلات؟ بهترین انتخاب چون پر از کالریه. مغز ما به همون لحظه فکر می‌کنه. فکر می‌کنه وسط جنگل تو غاریم و قراره یه اژدها دنبال‌مون کنه. طبیعی هم هست.

در نتیجه زندگی ما پر میشه از «حالشو ندارم»ها. کارهایی که ناخودآگاه ما (که اغلب پردازش‌های مربوط به تصمیم‌های تکراری و بدون مولفه‌های جدید رو انجام میده) تشخیص میده برای بقای ما در ساعات آینده مناسب نیستند. در نتیجه یا انجام نمیشن یا اگه انجام بشن حین انجامشون مدام راحت نیستیم یا منتظریم زودتر تموم بشه.

اینجاست که خودتون باید دست به کار بشید و با تصور کردن کامل صحنه‌ای از خودتون در ده سال آینده (یا هر زمانی که اون کاری که الان می‌خواید بکنید نتیجه میده) همراه با بدن خودتون و موقعیتی که توش هستین، و بعد تصور حالتی که اون کار رو انجام ندین (با همون جزییات و کیفیت‌ها)، به مغزتون (نمیدونم دقیقا کجای مغزمون اما قطعا علم می‌دونه) نشون بدین که اتفاقا این کار چقدر برای بقا (یا نیازهای اولیه دیگه شما مثل قدرت، تولید مثل، و…) مهمه و انجام ندادنش چقدر ناجور. این تصویرسازی خیلی به من کمک می‌کنه. حتی خیلی وقتا نه فقط قبل استارت کار که حین انجام اون کار هم لازمه تصور آینده رو یادآوری کنین. شکلات شاید الان انرژی‌زا باشه اما مغزتون باید تصور کنه که شما با خوردنش ده سال دیگه چاق‌تر (و کمتر جذاب برای تولید مثل) هستین. ورزش سنگین شاید الان انرژی بگیره، اما اولا به مغزتون قول بدید که بعدش یه منبع قوی از پروتئین و انرژی‌های سالم می‌خورین (که ترسه از بین بره)، دوما کمک می‌کنه بقای شما در آینده طولانی حفظ بشه. نشستن پای انجام یه کار شاید الان حالش نباشه، اما پول شما رو بیشتر می‌کنه و قدرت‌ و جذابیت‌تون رو در آینده بیشتر. این تجربه و راه شخصی منه اما واقعا برام کار کرده و امیدوارم برای شما هم مفید باشه. مغز ما ساخته نشده که بفهمه اپلیکیشن نایک چطوری موتیویت میکنه برای دویدن، یا الان تو کدوم چرخه اسکرام کدوم تسک باید دان بشه. مغز ما ساخته شده که بقا رو حفظ و تولید مثل کنه. همه اهداف هر چقدر بهتر شکسته بشن تا تبدیل به این اهداف ساده بشن دنبال کردن‌شون ساده‌تر میشه.

نکته مهم تو این طرز فکر اینه که حواسمون باشه تغییرات بزرگ زمان زیاد میخوان و مغز نباید انتظار رسیدن کوتاه‌مدت داشته باشه. (درباره این ماجرا اینجا بیشتر نوشتم). همچنین تعیین پاداش‌های ساده کمک می‌کنه رفتارهای خوب تبدیل به عادت بشن. (سعی می‌کنم یه پست درمورد ۲۰ کیلو کم کردنم بنویسم اما خیلی ساده بگم که چک کردن روزانه وزن کمک می‌کنه مغز پاداش رژیم و دویدنش رو بگیره، یا خوردن یه چیز خوشمزه و سالم بعد ورزش مغز رو شرطی می‌کنه برای انجام اون کار، همینطور در مورد پاداش‌های مرتبط برای بقیه عادت‌های خوب مثل کار کردن و کتاب خوندن و به موقع خوابیدن و …).

ممنون از توجه‌تون.